شايد آن روز كه سهراب نوشت : تا شقايق هست زندگي بايد كرد
خبري از دل پر درد گل ياس نداشت
بايد اينجور نوشت
هر گلي هم باشي
چه شقايق چه گل پيچك و ياس ؛ زندگي اجبارست
همیشه سکوت کردیم تا کسی آزرده نشه !
اما امروز دیگر مجالی برای سکوت نیست ، باید گفت
وگرنه ابن بغض لعنتی دیگر توانی برای نفس کشیدن باقی نمی ذاره
پس می نویسم باشد که مرهمی باشد بر درد ما .
***
تو کیستی ، که من اینگونه ، بی تو بی تابم ؟
شب از هجوم خیالت نمی برد خوابم
تو چیستی ، که من از موج هر تبسم تو بسان قایق
سر گشته ، روی گردابم تو آرزوی بلندی و دست من کوتاه
تو دور دست امیدی و پای من خسته است
همه وجود تو مهر است و جان من محروم
چراغ چشم تو سبز است و راه من بسته است
به نام او
هرگز احساس ضعف و ناتوانی نکرده ام جز در مقابل کسی که از من پرسیده است
« تو کیستی ؟ »