تبليغاتX
نا نوشته های آقای حکایتی


شايد آن روز كه سهراب نوشت : تا شقايق هست زندگي بايد كرد

 خبري از دل پر درد گل ياس نداشت

 بايد اينجور نوشت

هر گلي هم باشي

چه شقايق چه گل پيچك و ياس  ؛ زندگي اجبارست


+ نوشته شده در  87/05/06ساعت 11:48  توسط حکایتی  | 

 

همیشه سکوت کردیم تا کسی آزرده نشه !

اما امروز دیگر مجالی برای سکوت نیست ، باید گفت

وگرنه ابن بغض لعنتی دیگر توانی برای  نفس کشیدن باقی نمی ذاره

پس می نویسم باشد که مرهمی باشد بر درد ما . 

***

تو کیستی ، که من اینگونه ، بی تو بی تابم ؟ 

 شب از هجوم خیالت نمی برد خوابم

 تو چیستی ، که من از موج هر تبسم تو بسان قایق

 سر گشته ، روی گردابم تو آرزوی بلندی و دست من کوتاه

 تو دور دست امیدی و پای من خسته است

همه وجود تو مهر است و جان من محروم

چراغ چشم تو سبز است و راه من بسته است

 

+ نوشته شده در  86/09/02ساعت 21:43  توسط حکایتی  | 

 

به نام او

 

هرگز احساس ضعف و ناتوانی نکرده ام جز در مقابل کسی که از من پرسیده است

«  تو کیستی ؟ »

+ نوشته شده در  86/08/25ساعت 22:7  توسط حکایتی  |